از رایحههای معطر نجابت
که معصومانه عبور کنم
تازه میرسم
به انعکاس بنفشهها
در خیابانی که
فکرهای ما را ساختهاست
پیاده رو را در آغوش میفشارم
تا تاب تحمل اینهمه دوری را بیاموزم
مغازهها
نور مشعشع مهتابیهاشان را
گذاشتهاند برای شب
من که گریههایم را
و تو تابش چشمانت را
کنار دلخوری عادتهایم
لجبازی را میترسانم
باید شادمانی را بفهمد
بسوی تو پرواز میکنم
آبی ِ پیراهنت را پوشیدهای
کوله بار رفتنت بر دوش
اشکهایم روان
گل وار می شود ساق کفشهای رفتن
نه میشود گفت نرو
نه نای ماندن هست
که رفتن
فراری به فراسوی خوشبختیاست پشیمانم
ایکاش آمده
هر چند شاید تخلص ریشهها
مرا به ساعت خواب گلدانها دوختهبود.
اگر گفتهبودم
شاید تقدیر چشمهایت
لبخند میزد
و مرد دیگری میشدم
رازهایی بین ما بود
من تو را با نام کوچکت دوست دارم
و تو
چرا باید اهمیت داشتهباشد
که اصلا من از کدام کوچه آمدهام
یا هر روز از پنجرهی انتظار آویزانم..
رازهای ما نگران خواب ساعتها نبود
که آغوشم هنوز تو را
در حسرتی عمیق
میبوسد .
در پس ما
هنوز سایهی تو سرکوچه ایستادهاست
و پاهایت
در قامت آفتاب
صدای بازنگشتن
را به گوش سنگفرش کوچه میرساند
دور میشوم و میدانم
چترم را باید بیاورم
فردا سیل اشک
از طاقت چشمهایم جاریاست
تو میروی
و انارهای تحمل ترک برداشتهاند
خونشان
عصمت ابرها را لکهدار میکند
و دست تقدیر خدا هم سر جنگ دارد
آبی ممتد کفشهایت
در نور چراغهای خیابان تاول میزند
و من
اینجا
تنها
کوچ هواپیما را بدرقه میکنم
کوله بار تنهاییم
خاطرهها را گدایی میکند
دست نوشتهای
عکسی
یا پیامی نخوانده
همدم من میشود
روزهای تلخ و نا استوار
هفت آسمان را میدرند
و گناه من فقط این بود
آنروزِ نمیدانم کی
برای چشمهایت گفتم
که بی انتها دوستت دارم
پایان قسمت دوم
نامههای بدون پاسخ
#پیمان_زندیه
۱۴ شهریور ۱۳۹۷
ما را در سایت بابونه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39