
شب پره هاي علاقه نشسته بر خيال تو چنبره اي زيبا در كافه شب تمناي لب هاي عاطفه بر لبه ليوان نقش بسته بود خاطره هاي طولاني ترس بي انتهاي از دست دادنت مرا گيج كرده بود ديوانه وار حركت عقربه هاي ساعت نويد پايان بوي تو رو در مشام انداخت چونان قُمري آزادي در لابه لاي مردمان گم شد تصوير رقص كنان دلربايي اندامت چنگ بر تنفس شش ها انداخت عطر تو اما هنوز رگ هايم را استشمام مي كند ......
ادامه مطلب