در اين شب سياه ظلماني
در شهر قحطي زده از بي كسي
معناي علاقه در تب مي سوزد
گرماي تابستان در فوران مستي يك نگاه يخ زده است
باران كه بيايد دوباره علف و باران و شاه بلوط در هم مي آميزند
از اين اطراف اگر گذشتي بيادت خواهم آورد
طعم گيلاسي در كه در استواري دانايي خواهد سوخت
ترسي شفاف از قضاوت مردمان دور مرا ترسانده بود
در اين شب سياه ظلماني
در اين شهر بي شناسنامه و خالي از تو
كتابي خريده ام
بي جلد و بي مقدمه
بستني زعفراني و آب طالبي هم هست
كنار آغوش عاطفه مي نشينم
كتاب مي چسبد .. و بوسه اي ناغافل ....
بابونه ...